مروری بر ادبیاتِ پژوهش ماتم، سوگواری و پاندمی- انسانشناسی پاندمی
تصویر این متن: بیماران آنفلونزا در یک بیمارستان نظامی در سویس، دسامبر 1918. در طول همهگیری آنفلونزای 1918 از هر سه انسان یک نفر مبتلا شدند و بین 17 میلیون تا 100 میلیون نفر در سراسر جهان جان باختند.
عمرِ انسانشناسی پاندمی و پژوهشِ دربابِ آن شاید به دو دهه نرسد. علتِ پرداختنِ به آن هم تحت تاثیر حضور بیماریهای عفونیای است که در جهانِ مدرن حضور دارد و مدیریتِ سازمانِ جهانیِ بهداشت را بهصورتِ جدی به چالش کشانده است. رویکرد انسانشناسی پاندمی هم همهگیری را بهمثابه امری کاملا اجتماعی درنظر میگیرد. بهاین معنا که فرآیندها و رویدادهایی که منجر به تحولات اجتماعی میشوند یا در تجربهای نو از تحولاتِ اجتماعی قرار میگیرند همزمان بهمثابه کاتالیزورِ تغییر و از هم گسیختگی در رابطه با روابطِ انسانی و غیرانسانی عمل میکنند (Keck And Other, 2019).
بهنظر کادوف (۲۰۱۵) پاندمیها، بهمثابه تهدید، عقلانیت سیاسی و واقعیت اجتماعیِ جهانِ معاصر را محاصره کردهاند. بهنظر میرسد که عفونتهای نوظهور و گاه دوبارهظهور، از ایدز و اچآیوی گرفته تا سارس، از ابولا، تب زرد (و یا در سالهای اخیر انواعِ انفلونزها و امروز کرونا)، ضعفِ جمعی ما در بابِ کنترلِ بیماری، تقویتِ اضطرابهای آینده افراد تحتِ تاثیر روایتِ شیوع و نحوهی انتقالِ سریعِ این بیماریها و عفونتها بهسرتاسرِ جهان و افزایشِ فجایعِ ناشی از پاندمی یا همهگیری را نشان میدهد. شاید بتوان اینگونه بیان کرد که همهگیریها و یا پاندمیها نقطهی سیاهِ دیگری بر صورتِ مدرنیته و جهانِ مدرن اضافه کردند (Keck And Other, 2019).
امروزه بحثهای مناقشهبرانگیزی از نحوهی شروع، چگونگیِ انتقالِ این ویروسها و عفونتها درسرتاسر جهان وجود دارد. گاه مسئله از امری پزشکی، در شکل و صورت کشف و تولیدِ علمی، بهسوی امری سیاسی، نحوهی مدیریت دولتها با بحران همهگیری، و گاه حتی به مسئلهای همچون امری تروریستی؛ صحبت از ویروسهای ساختگی توسط حکومتهای قدرتمند تا پنهانسازی از نحوهی شیوع و مدیریتِ آن کشانده میشود. امّا هرچه هست این عفونتهای همهگیر آنچنان قدرت داشته و دارند تا جهانِ مدرن را از نظمی که ساخته خارج و تصورِ آیندهی بشر را دچار فراز و نشیب کند. بهعبارتی آنچه در دورانِ اپیدمیها، بویژه اپیدمی کرونا ویروس، پیش روی ذهن بشر قرار گرفته این است: پس از پاندمی کرونا ویروس و با توجه به اختلالاتِ شکلگرفته در پیِ حذفِ بخش زیادی از رفتارها، کنشها و آیینهای فرهنگی هر جامعه چگونه و از طریقِ چه مکانیسمهایی میتوانیم به زندگی مشترک ادامه دهیم؟
انسانشناسی برای پاسخ به برخی از این سوالها به مطالعهی پاندمیها، از اواسط قرن نوزدهم، و نحوهی کنترل آنها تاکید و بستر و عقلانیتی را اینبار نه از منظر رویکردهای استعماری و پسااستعماری (Ibid,2019)، بلکه از منظر و نگاه مردمنگارانه و منطبق بر سیاستهای جداسازی، قرنطینه، کنترل بیماری و شکنندگی موقعیتِ با نظم و انضباطِ درون استعماری مورد بحث و بررسی قرار میدهد. بخشی از این دادههای مردمنگارانه نیز بر نحوهی تشییع و بهخاکسپاری مردگانی که در اثر بیماریهای عفونیای همچون طاعون و یا ابولا تاکید شده است (Poleykett, 2108).
آنچه که موجب شد برخی از پژوهشگران، بویژه انسانشناسان، به این موضوع بپردازند نحوهی پاسخگویی دو سازمانِ PAHO و WHO در زمان رویدادِ برخی از بلایای طبیعی بود که در مجلهی لَنسِت در یک مقاله از خوانندگان درخواست کرد تا در برابر این ایدهی عمومی که: «بدنِ مردگان در شرایط بحرانها موجب خطر و افزایشِ بیماری میشود» مخالفت و مقاومت کنند. چرا که نتیجهی این پژوهش از نتایجِ مخربِ این باورِ اشتباه، چشمپوشی از اثراتِ اجتماعی در بابِ دفعِ اجساد ناخواسته از روی عجله صحبت میکرد و بر این موضوع پافشاری میکرد که این عمل، یعنی دفعِ اجساد بدون هماهنگی با بستر اجتماعی فرهنگی، با عواقبِ گستردهی اخلاقی، حقوقی و مالی همراه خواهد بود. بهعبارتی برعکسِ آنچه باور عمومی بود نتایج پژوهشها نشان میدهد این زندگان هستند که بیش از هرچیزی ریسکِ ابتلای به بیماریهای همهگیر را افزایش میدهند و نه مردگان (Lynteris And Other, 2019, P:1). این نوع از باورها که امروزه در پاندمی کرونا ویروس هم مشاهده میشود نیز میتواند به همان مفهومِ «مرگِ شرمآور» باز گردد؛ نوعی برچسبزنی بر بدن مردگان.
این لیبلینگ بر بدنِ مرده و پافشاریهای ابتدایی (با رویکرد و باور عمومی که اتفاقا اینبار با پافشاریِ سازمانهای بهداشت انجام شد) در دوران کرونا ویروس موجب اختلالِ جدی در نحوهی مدیریتهای گورستانها و ازبین بردنِ اجساد ایجاد کرد. بهعبارتی، بخشی از آنچه که در دورانِ اپیدمیها و پاندمیها برای جسد رخ میدهد در نتیجهی ماموریتهای بهداشت عمومی بوده است و همین نوع مدیریتها و مناقشات است که شرایطی را برای گفتگو و بررسی تحولات فرهنگی و اجتماعی از سوی انسانشناسان و جامعهشناسان ایجاد میکند. نتیجهی چنین گفتگوها و پژوهشها نیز در کاهش باورمندیِ تهدید جسد و مسری بودن آن تاثیر بسزایی داشته است (James Fairhead ,2019, PP:213-220).
در این مرور ادبیات ما در تلاش بودیم تا با مباحثی که پیش از این پژوهشگران و محققان در بابِ مناسک مرگ و سوگواری و نحوهی مواجهه جوامع با مرگهای ناشی از پاندمیها و یا ایپدمیها را آشنا شویم و بر اهمیت پژوهش در این حوزه در زمان شیوع پاندمی کرونا تاکید کنیم.
نوشتار پیشِ رو حاصل بخشی از طرح پژوهشی «سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه» است که با همکاری انجمن انسانشناسی ایران و شهرداری انجام شده است.
مروری بر ادبیاتِ پژوهشی ماتم، سوگواری و پاندمی- مرگ همان آستانگی است
انسانشناسِ دیگری که در بحث ما میتواند از جایگاه مهمی برخوردار باشد ویکتور ترنر است: دانشمندی که به تَبَعِ مطالعات و نظریهپردازیهایش اگرچه همچون همتایِ خود، ونجنپ، مستقیماً و عمیقاً به مناسک مرگ نپرداخته اما تأثیر درخورِ توجهی بر مطالعهی مرگ و آیینهای همراهیکنندهاش داشته است. بیش و پیش از اینکه بتوانیم از نظریاتِ ترنر در حوزهی مطالعاتِ مرگ صحبت و استفاده کنیم باید از ابزارهای مفهومیای نام بریم که در مطالعهی مناسک شاه کلیدِ حل سؤالاتِ فراوانی هستند. ترنر تحتِ تاثیر مطالعهی مناسکِ گذار ونجنپ به مسئلهی لحظات و حالاتِ گذارِ ناپایدار در مناسک پرداخت. او با تکیه بر مفهومِ گذار در اثر ونجنپ دیدگاهی نو از این وضعیت، یعنی دورانِ گذار، ارائه داد که افراد در زمانِ «درمیان» و «میان» در وضعیتِ اجتماعیِ معلقی هستند. او از این زمان با نامِ «آستانگی» (Liminality) یاد میکند. از نگاه ترنر آستانگی در یک فضای بینابینی است که نه به گذشته تعلق دارد و نه به حال. حتی جدید هم نیست. آستانگی مکانی از ابهام، نامعلومی، عدم اطمینان، اضطراب و امید است. در این زمان سؤالهایی همچون احساس تعلق، هویت، روابط اجتماع و غیره ممکن است برای فرد یا افراد یا جامعه رخ دهد (۱۹۷۰,P:46).
در مرحلهی آستانگی تجربهی مبهم نخست حسی اجتماعی یا پیوندی عاطفی اجتماعی مابین افراد ایجاد و آنها را با تجربهی دشواری از آموزههای آیینی مواجه میکند. او در یکی از کتابهای مهماش با عنوانِ فرآیندِ آیین: ساختار و ضدساختار، در ابتدای توضیحاتش از مفهومِ آستانگی بیان میکند که «آستانگی غالباً با مرگ، در رحم بودن، تاریکی، غیرقابلروئیت بودن، ماه و خورشید گرفتگی پیوند دارد» (Turner 1991: 95). درواقع، مرگ خودش همان وضعیتِ آستانگی هست. او برای توضیحِ ویژگیهای آستانگی از مفاهیم مختلفی همچون «جماعتواره» (Communitas) «ساختار» و «ضدساختار» نیز بهره برده است. باید دقت کرد که، بیش و پیش از هر چیزی، این فرد یا افرادِ در حال گُذر یا «مسافران»ِ مناسک (Passengers) هستند که تحولاتِ عمیقی را به خود میبینند و از ساختارها و طبقهبندیهای اجتماعی عمیقاً جدا میشوند. به عنوانِ مثال، این فردِ مُرده هست که بیش از همه در شرایطِ انتقال (Transition) یا آستانگی دچار تحولاتِ عمیقی نسبت به شرایط ساختاریافتهی قبلی میشود. با این حال، بازماندگان و سوگواران، همچون متوفی، در نظامی ساختارنیافته، بدونِ ساختار، درهمریخته، خواهند بود که از ویژگیهای آیینهای گذار و آستانگی هست: ترنر چنینِ نظامی را «کامیونیتاس» یا «جماعتواره» مینامد و در آن نوعی روابط و وابستگیِ اجتماعیای میبیند که در تقابل با روابطِ اجتماعیِ یک «جامعه» هست.
درواقع، جماعتواره نقطه مقابل ساختار قرار دارد (Ibid. 96). به این صورت، ترنر چهارچوب مفهومیای را در اختیارمان میگذارد که میتوانیم از نقطه نظری دیگر پدیدهی مرگ را بفهمیم. از نقطه نظری ترنری جماعتواره، هرج و مرجِ آن و ضدساختاری بودنِ آن شرایطِ ویژهای را برای درک جامعهی موردِ مطالعه فراهم میکند (فکوهی ۱۳۹۳: ۲۶۰-۲۶۳). با این اوصاف، مطالعهی پدیدهی مرگ، ما را در شرایط مطالعهی جماعتوارهای در تضاد با جامعه قرار میدهد که شناختش کلیدِ شناختِ جامعه نیز هست.
تصویرِ ترسیم شده در این نوشتار، تا به اینجا، نشان میدهد که موضوعِ مرگ، ماتم و سوگواری اگرچه در ابتدای قرن نوزده بیشتر موضوعِ مورد مطالعهی روانشناسان بود، اما در چرخشی در دههی سوم قرن بیست به دست انسانشناسان و جامعهشناسان افتاد. نکتهی قابل تامل این است که اگرچه روانشناسی تأکید قابل توجهی بر مسالهی ماتم و مواجهه افراد با پدیدهی مرگ داشته است، اما همان اندک مطالعات هم که در ابتدای بحثمان به آن اشاره کردیم (کوبلرراس، فروید، و کِلَس) در بستر محدودی ازجوامع، بویژه جامعهی غربی مدرن، انجام شده است. بجای این معدود پژوهشهای شکلگرفته با رویکرد روانشناختی انسانشناسان و جامعهشناسان بر جنبههای متنوعتری از پدیدهی مرگ و مواجهه جوامع با آن تدقیق و تفحص کردهاند و سؤالاتِ متنوعتری را پیش پای ما قرار میدهند. باید به این نکته اشاره کنم بحثِ ما در اینجا به این معنا نیست که الزاماً جامعهشناسان و رویکردشان بر روانشناسان و رویکردشان برتری دارد و یا در تقابلِ با آنها قرار گرفته است. بحثِ ما در اینجا صرفا بر میزانِ موردِ سوال قرار گرفتن این پدیده از سوی پژوهشگران حوزهی علوم اجتماعی است.
برای مثال تا پیش از این اکثر مطالعاتِ انسانشناختی تحتِ تاثیر اندیشهی دورکیم انجام شدهاند و پنداشتهاند که شیوهها، مناسک و آیینهای مرگ عملکردی اجتماعی دارند اما برخی هم همچون بلوخ و پری (۱۹۸۲,P:6)، برخلافِ دورکیمیها، معتقدند جامعه بعد از رخدادِ مرگ بهصورت اتوماتیک خودش را بازسازی نمیکند، بلکه بیشتر، پس از مرگ این مناسک و آیینها هستند که فرصتی را برای انسانها فراهم میکنند تا فعالانه جامعه را بهمثابهی یک نیروی ظاهرا خارجی بسازد؛ بنابراین تغییر و بهبود ممکن میشود. از طرفی، با طلوعِ مفاهیمِ نظری و چهارچوبِ نگاهِ جدید ویژگیهای گذار و انتقالیِ مرگ و آیینهای آن، که بر جامعه، یا به قول ترنر جامعهی درهمریختهای که جماعتواره نام دارد حاکم میشود، برجسته شدند این سوال از سوی پژوهشگرانی همچون والتر در باب مطالعه و پژوهشهای اخیر انسانشناسان در بررسی آیینها و مناسک مرگ مطرح میشود که: «[…] نظریههای کلاسیک ونجنپ، هرتز و ترنر که در بستر جوامع قبیلهای آیینهای مرگ درست شدهاند تا چه حد روشنساز آیینهای مرگ در دنیای مدرناند و چه نظریههای دیگری ممکن است ایجاد شوند» (والتر، ۱۳۹۶، صص:۳۳-۳۲).
یا حتی نگاه متفاوت گِیل هولستوارهفت (۲۰۰۰)، نه بهعنوان یک پژوهشگر علوم اجتماعی و نه در مطالعهی مناسکِ مرگ بلکه در مقام یک پژوهشگر حوزهی مطالعات تطبیقی و ادبیات و بررسی مسالهی ماتم چالشهای نوینی را در مطالعات مرگ، مردن، ماتم و سوگواری ایجاد کردند. او معتقد است که احساساتِ شدیدِ ناشی از ماتم آنقدر میتواند قدرتمند باشد که نظامِ اجتماعی را از کار بیاندازد؛ بر همین اساس تشکیلاتِ سیاسی (یا هر حکومتی) از ماتمِ افراد میترسد پس هر کاری را به بهترین شکل انجام میدهد تا مسائل اجتماعی روزمره را از امری کسلکننده و افسردهکننده بازگرداند. چیزی که ممکن است اضافه شود، حتی درونِ خانوادهها، ماتمی است که سرکوب میشود تا خانواده را نگه دارد حتی بهصورت واژگون؛ افسردگی توام با ماتم از نظر روانی احساس میشود، بنابراین میتواند موجباتِ شکلگیری قدرت شود. هولستوارهفت نمونههایی مانند لحافِ مادران ناپدیدشدگان و ایدزیهای شیلی جایی که قدرتِ ماتم چالشهای موفقی را پدید آورد را مثال میزند و نشان میدهد که چگونه نظامِ اجتماعیسیاسی آن را پذیرفت (Walter, 2008, P:322).
با این حال و با مرور آنچه تا کنون به آن اشاره کردیم، آنچه که همچنان مغفول مانده توجه به مرگ، رفتار با جسد و نحوهی سوگواری بازماندگان ناشی از پاندمی یا همهگیری است. البته نباید از یاد برد که مفاهیم و چهارچوبهای نظریِ روانشناسان و انسانشناسانِ بررسیشده در متن بالا قابل تعمیم به انواعِ مرگ و میر، از جمله مرگهای ناشی از همهگیریها، نیز هست. اما، از یک سو اهمیتِ موضوع در دنیای امروز، و از سوی دیگر نبود آثار پژوهشی و نظریِ جدی با رویکرد انسانشناسی و جامعهشناسی درباب «مرگهای سیاه» یا «مرگهای شرمآور» در جامعهی آکادمیک ایران ما را بر آن میدارد تا کمی به موضوع انسانشناسی پاندمی، نقشِ پاندمیها در مرگومیر و مدیریتِ آنها از سوی جوامع بپردازیم.
نوشتار پیشِ رو حاصل بخشی از طرح پژوهشی «سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه» است که با همکاری انجمن انسانشناسی ایران و شهرداری انجام شده است.
این نوشتار ادامه دارد…
شهادت و قربانی در اسلام: بسترهای جغرافیایی، سیاسی و اجتماعی
تکاملِ مفاهیمِ شهادت در قلمروِ اسلام
جهاد و قربانیکردنِ خویشتن در اسلام در قلمرو عربمسلمانان بهدلیلِ ازهمپاشیدگیِ امپراتوری عثمانی و ایجادِ نهادهای سیاسی جدیدِ تحتِ حمایتِ بیگانگان دستخوشِ تغییراتی شد. این نهادها مصمم بودند تا تمرکزِ جدیدی بر هویتِ ملی ایجاد کنند. هدفشان بجای جهاد در مقابلِ کافران و یا در میدانِ جنگ دستورِ کارِ ملی نخبگانِ، که بر نامنویسیِ برای سربازی و جهادِ همگانی تأکید داشتند، این بود که به مهارتهای انسانی و منابعِ ملیِ کشور بهعنوانِ کلیدی در جهتِ کسبِ نیرویِ اقتصادی و قدرت ملی توجه کرده و آنها را گسترش بدهند. ترویجِ روایتِ شهریِ جهاد به مدرنیستهای مسلمان سپرده شد، اما این مساله کماکان در دستِ بنیانگذارانِ دینی بویژه اجتماعِ .سُنی بود، یعنی نشانهای از یک سنت کوایتی [3]سرسخت
شهادت تبدیل به سلاحی برای بازیگرانِ غیردولتی شد. بعضی از آنها، بهعنوان مثال جبههی آزادی ملی در الجزایر و سازمانِ آزادیبخشِ فلسطین، ملیگراتر از اسلامگرایان بودند، اما از جذبه و قدرتِ دین بهعنوان وسیلهای برای بسیجِ مردم و بهعنوانِ نیروی انگیزشی در میانِ پیروانِ خود استفاده میکردند. برای جنبشهای اسلامیای مانند حماس، حزبالله و سازمانهای وابسته به القاعده، شهادت در ایدئولوژیهای کلیِ آنها بسیار متمرکزتر بود و اغلب بهعنوانِ هدفِ نهاییِ مبارزانِ اسلامی مطرح میشد و به اندازهی کسبِ پیروزی در میدانِ جنگ مهم بهشمار میرفت. آموزش از طریقِ مبارزه مولفهی کلیدی در روایتِ قدرتِ این گروه شد. همچنین جنبشهای مدرن از مفهومِ شهادت بهعنوانِ وسیلهای برای کاهشِ دردِ تلفاتِ سنگین در اجتماع استفاده میکرد همانطور که در الجزایر مشاهده میشد یا به منظورِ فراهم کردنِ دلیل و معنایی به تراژدیِ رنجِ مردم همانطور که در وضعیتِ چچن مشاهده میشد. در موردِ حماس شهادت همچنین بهعنوانِ وسیلهای برای ایجادِ اجتماع و متحدکردنِ جامعه استفاده میشد.
نقشِ روبهرشدِ حامیانِ غیردولتی در دورانِ مدرن منجر به تغییرِ دنیای سنیها از گفتمانِ علمیـ قانونیای که عمدتاً توسطِ روحانیون هدایت میشد به سمتِ گفتمانی حرکت کرد که نه بهصورتِ انحصاری اما عمدتاً توسطِ نویسندگانِ غیرروحانی و مروجان رشد یافته بود. این تغییر بخشی از فرآیندِ گستردهترِ تقسیمِ سلطه در ادیانِ مدرنی مثل اسلام و چالشی که رهبرانِ غیرروحانی، مثل اغلبِ گروههای سلفی، به تشکیلِ دین وانمود میکردند است. این گروههای مستبد اسلام را ازمسجد و مدرسه به خیابانها و میدانِ جنگ کشیدند. بیشترینِ مانیفستهای صریحِ این سیرِ تکاملی توسطِ دولتِ اسلامیِ عراق و شام ISIS (داعش) فراهم شد که طیفِ وسیعی از قلمرواسلامگرایانِ معاصر را اشغال کرد.
داعش براساسِ شرایطِ جنگ و از بین بردنِ اقتدارِ علما عمداً فرماندهانِ نظامی و مبارزانش را در میدانِ جنگ بهعنوانِ بالاترین سلطههای پیشرو شدنِ در راهِ جهاد قرار میداد. اخیراً این افراد بهعنوانِ « مردانِ مذهبیای که از نشستنِ بر روی صندلیهایشان (منبرهایشان) چاق شدهاند» مورد تمسخر قرار گرفتند و «از دنیایِ واقعی نادیده گرفته شدند». یکی از ایدئولوگهای داعش، ابوالحسن الفلسطینی [4]، در دسامبر 2014 اعلام کرد که عملیاتهای انتحاری با استفاده از کمربندهای انفجاری، ماشینهای بمبگذاریشده، یا ربودنِ هواپیما و انفجارِ آن معانیِ مدرنی از جنگاوری هستند که مجتهدانِ سنتیِ پیش از این هیچگاه با آن روبرو نشدند. بنابراین، آنها محصولاتی از اجتهاد در سازَ با موقعیتها هستند. علاوه بر آن، سومندیِ زیادی را در میدانِ جنگ اثبات کردند. احتمالاً شجاعت در نبرد، به نهایت درجه از مرگِ قهرمانانه رسیدن بیشتر برای فعالانِ غیرِ روحانیِ جوانتر جذابیتِ بیشتری داشت تا افرادِ مسنی که مجتهدِ قانونیِ بالغ بودند.
تغییر در رهبریِ سنی از مجتهدانِ مذهبی به ایدئولوگها و مبارزانِ غیرروحانی، در مقایسه با شیعیان، در جایی که روحانیون کنترلِ فعالیتِ سیاسیمذهبی را بهدست گرفتهاند، بهعنوان رفعِ برخی از محدویتهای اخلاقی و حقوقی در شیوه و اندیشهی اسلامگرای مدرن نمایانگر شد. این موضوع در رشدِ ناپایدارِ دیدگاههای مخالف و گرایش به بیانِ گروههای رقیب و افرادِ مرتد و خائن (تکفیریها) بازنمود پیدا کرد و این به معنای مجوز و تکلیفی برای کشتنِ آنها بود. دیگر مثالها فقدانِ تفکیک میانِ سربازانِ دشمن، زندانیانِ جنگ و غیرِ جنگجویان و غیرِ نظامیان و نادیدهگرفتنِ بعضی از شروطِ قانونی تعیینشده برای پاداشِ جهاد (مثلا توانایی، نیرو و مزایایِ عمومی) بودند.
تکنولوژیِ مدرن همچون تلویزیون، اینترنت، شبکههای اجتماعی نیزابزارِ جدیدی برای تبلیغِ موضوعِ شهادت شدند تا جایگزینی برای منبر و نوشتنِ فتوا شوند. فضای مجازی عرصهی اصلی انتشارِ افکارِ اسلامگراهای رادیکال شد. افزون بر آن، شهادتطلبی ممکن است که در نتیجهی شرایطِ وخیمِ اجتماعیاقتصادی و سیاسی در بسیاری از کشورهای اسلامی بوجود آمده باشد. باتوجه به اینکه زندگی در در جهانِ کنونی برای بسیاری از جوانان سختتر شده است، بهشت، بویژه در رویدادهای بصری و احساسیاش بسیار جذابتر شود.
بهلحاظِ تاریخی، نخستین شهدا، عمدتاً سنی مذهب، اغلب بهعنوانِ بخشی از ارتش و یا یک گروهِ بزرگتر در جنگ عمل میکردند. با اینحال، در دورانِ مدرن، شهید با اطلاق بر اینکه فردی است که به تنهایی واردِ عمل میشود پدیدهای گستردهتر شده است. گرچه این شهدا گاهی اعضای یک جنبش هستند، اما اغلبِ آنها افرادِ غیرِ وابسته به سازمان و ارگانی هستند که از گروههای اسلامگرا، بویژه از طریقِ اینترنت و یا حتی حالوهوای فراگیر در میانِ عمومِ مردم، الهام میگیرند. این جستجوکنندگانِ جدیدِ شهادت نیازمندِ مواجه با ارتش نیستند بلکه یک جمعیتِ غیرنظامیِ غیرمسلح هستند.
تکاملِ مفهومِ شهادت در اسلامِ شیعی بسیار مشهودتر بود. گفتمانِ اولیهی شیعی بر خانوادهی محمد بهعنوانِ مظهرِ شهادت متمرکز شده بود و به هر شیعهای که ایمانش را نگهداشته بود منزلتِ شهید اعطا میشد. به این معنا بود که پیوستن به شیعه به ثباتقدمیِ زیاد و قربانیای نیاز داشت تا شایستگیِ چنین منزلتی را پیدا کند، فردی که حتی حاظر است بهخاطر اسلام جانش را از دست بدهد. در مقابل، شهادت امام حسین در میدانِ جنگ نمادِ غالب در گفتمانِ مذهبی و سیاستِ ایرانیهای قرن بیستم شد. این موضوع بهعنوانِ اوجِ تکلیفِ معتقدان در زندگی در طولِ جنگ ایران و عراق و بهعنوان یکی از مولفههای هستهی اصلیِ ماهیتِ وجودِ شیعیان تقویت شد. اگرچه شور و شوقِ عمومی برای شهادت در ایران و از زمانِ بعد از جنگ در مقابلِ عراق بهطورِ قابلتوجهی کاهش یافته و در سالهای اخیر توسطِ مخالفانِ سیاسی همچون جانبازانِ جنگ و دانشجویان مورد نقد قرار گرفته است اما کماکان روحیهی شهادت یک فرهنگِ زنده در اجتماعِ دینیِ ایرانیان است که بهشدت توسطِ سازمانهای رسمیِ گوناگون [با انجامِ آیینهای متعدد و متفاوت] گرامی داشته میشود.
تقاربِ میان نگرشِ سنی و شیعه نسبت به مسالهی شهادت در دورانِ مدرن به دو فرآیندِ مکمل بستگی دارد: اولین به تغییرِ کنشگری سیاسیای که بواسطهی آن شیعه موضعِ خودش را در برابر سنی نزدیکتر کرده و اگرچه غیرِقابلِ شناخت است اما احتمالاً بهعنوان نتیجهی وامگرفتن از متونِ سنی قابلِ قبول شده است. دوم اینکه ظهورِ تهدیدِ سیاسی و فرهنگیِ غرب برای جهانِ مسلمانان از اوایلِ قرن نوزدهم به سمتِ خصومتهای فرقهای و درگیریهای خشونتآمیز حداقل تا سال 1979 را کاهش داد. تهدیدِ غربی واکنشهای مشابهی در هر دو گروه و حتی گاهی الهام و همکاریِ دوجانبهای را دربرداشت. برای مثال ظاهراً حملاتِ انتحاریِ موفق توسط حزبالله در مقابلِ اسرائیل الهام گرفته از جنبشهای اسلامگراییِ فلسطینیها است گونهای از استراتژی که حزبالله آنها را با آموزش و پشتیبانیِ لاجیستکی که در دورهی مهمی اتخاذ میشود فراهم آورده است.
در نهایت باید به این موضوع اشاره کرد که موضوعِ شهادت در میان سنیها، همانطور که نشان داده شد عمدتاً بوسیلهی حملاتِ انتحاری تعریف شده است، نسبتِ به شیعیان فراتر رفته و تخطی کرده است. این مساله نهتنها نیروهای ارتشی را بلکه، بیشتر، غیرِ نظامیان را هدفگیری کرده است، در نتیجه منازعهی داخلی سنیمذهبها در موردِ مشروعیتِ قانونی و اخلاقیِ استفاده از سلاح، بویژه وقتی مسلمانان موردِ هدف قرار گرفتند، را بهتصویر کشید.
برعکس، ظهورِ اسلامگراییِ رادیکال، دو فرقه سنی و شیعه، موقعیت را به جایی که درگیریهای فرقههای مسلمان بیشترِ از قربانیان و شهدای عملیاتِ شهادت با غیرِ مسلمانان (به استثنای جنگ افغانها عیاه تهاجمِ شوروی) بود سوق دادند. جنگِ ایران و عراق که توسطِ مقاماتِ ایرانی بهعنوانِ یک جنگِ مذهبی بینِ اسلام و کافران معرفی شده و مولدِ خونینترین جنگ و بیشترین تعدادِ شهید در تاریخِ خاورمیانهی مدرن بوده است. در سالهای بعد، سازمانهای سنی سلفیـ جهادی عملیاتهای انتحاریِ زیادی را علیه شهروندانِ مسلمان انجام دادند. شیعیانِ هدفِ اصلی این حملات در عراقِ بعد از سال 2003 و همچنین پاکستان و لبنان بودهاند. اهل سنت همچنین قربانیِ حملاتِ انتحاری در سوریه، در افغانستانِ پس از طالبان و در پاکستان بودند. گروههای شیعه حملاتِ انتحاریِ مشابهی علیه اهل سنت نداشتند هر چند که آنها به خشونتهای فرقهای در عراق متوسل شدهاند. چنین کنشهایی موجبِ بحث و جداسازی درمیانِ اردوگاهِ سلفیـجهادی بر روی محدودیتهای قانونیِ جهاد و تکفیر شد.
[4] وی از امرای داعش در قلمون بوده است.
مروری بر ادبیاتِ پژوهشی ماتم، سوگواری و پاندمی- مناسک مرگ
همین پیوندهای عاطفی هستند که نقشِ عمدهای را در همبستگیِ اجتماعی وهویت خانوادهها، قبایل، گروههای قومی یا ملتها ایفا میکنند. این نگاه از اندیشهی امیل دورکیم نشات میگیرد. او با تأکید بر ماتمِ فردی که در مرگِ انسان دیگر تجربه میکنیم (یعنی در صورت جمعی و در قالبهای تجویز شدهی فرهنگی عزاداری آن را ابراز میکنیم) تأثیری ماندگار بر تحلیلِ مناسک و آیینهای مرگ داشته است. فریادکشیدنِ بازماندگان در اثر تجربهی مرگ هم میتواند به ماتم مربوط میشود همانطور که گریهکردن و ضجهزدن به عزاداری مربوط میشود. عزاداری هم یک احساس خودبهخودی نیست بلکه یک گروه یا یک جامعه بر حضورِ جمعی خود متعهدند تا با بازماندگان احساس نزدیکی و دلجویی کنند(Robben, 2005, P:8). امیل دورکیم در کار کلاسیکِ خود با نام صور بنیانی حیات دینی در مورد چنین تشریفاتی میگوید: «[…] وقتی فردی میمیرد، گروهی که به او تعلق دارد در خودش احساس کاستی میکند و برای واکنش به این احساس کاستی به دور خود جمع میشود […]» (Durkheim, 1915,P:339).
عزاداریِ جمعی کمک میکند که مردم به هم نزدیکتر شوند و گروه اجتماعیِ تضعیف شده را تقویت کنند. این عملکردِ اجتماعی تشریفاتِ عزاداری محدود به مرگ افراد نیست. عزاداری یک نوع ابراز عمومی برای فقدان در جامعهای است که در معرض تهدید است. والتر برای بازکردنِ این نگاه دورکیمی مثالی از واقعه یازدهم سپتامبر میزند که در آن زمان مردمِ شهر حیاط خانههایشان را با پرچمِ برافراشتهی آمریکا تزیین کردند. آنها با چنین کنشی به دنیا اعلام میکردند که هزاران نفر کشته شدهاند اما ایالات متحده همچنان زنده است. این دقیقا زمانی رخ داده که جامعه و ملت به دلیل رویداد مرگ از نظر روحی تحلیل رفته بودند و تلاش کردند تا به صورت نمادین خودشان را بازسازی کنند (والتر، ۱۳۹۶، ص:۱۲) پس یادمانِ مردگان بهنوعی بازنمایی از هویت جمعی است.
رادکلیف براون هم در گزیدهای از مطالعاتش با عنوانِ ساکنان جزایر آندمان نشان میدهد که چگونه گریهکردن و در آغوشگرفتن عملکردی جمعی است و ابزاری فردی و خودبخودی از ماتم و شادی نیست (رادکلیف براوون، ۲۰۰۴، ص: ۱۵۱). آندمانیها وقتی که جامعه آنها را ملزم کند، میتوانند برای خواستههایشان اشک بریزند. حتی رادکلیف براون بر این عقیده است که این فعالیتهای فرهنگی احساساتی تولید میکنند که باید ابراز شوند و همین همبستگیهای اجتماعی جامعه را نزدیک بههم نگه میدارد و محکم میکند. او هفت مناسبت را برای گریههای تشریفاتی عنوان میکند که این مناسبات عبارتند از آغازها، ازدواج، مرگ، دوستی و آشتیدادن. این منسکها به دو گونه تقسیم میشوند: منسکهای دو جانبه یا متقارن (دیدار از دوستان و خویشان، مراسم آَشتیکنان، عزاداری جمعی) و منسکهای یک طرفه یا نامتقارن (شیون کردن در کنار جسد، گریه برای زوجهای جوان و جوانان به بلوغ رسیده) (Ibid,P:240). عملِ به آغوش کشیدن منسکی دو جانبه است و دلبستگی عاطفی دو نفر را بیان میکند. در حالیکه گریهکردن باعث رهایی از تنشهای ایجاد شده میشود. این عملکرد دو جانبه در پایان عزاداری که عزاداران به انزوا کشیده شدهاند و روابط اجتماعی خود را بازسازی میکنند روشنتر میشود. گریهکردن کُنشی عمومی به فقدان است. همانطور که گفته شد نهتنها در مناسکِ تدفین بلکه در عروسیها و مناسکِ بلوغ هم خیلیها گریه میکنند. مناسکِ یک طرفه دلالت بر همبستگیهای جمعی و عاطفی دارد و با به آغوش کشیدن و گریه بر جسم بیجان، یا برای زوج جوان یا به بلوغ رسیده ابراز میشود. گریه و به آغوشکشیدن برای مرگ، نشان از همبستگیِ عاطفی بازماندگان با فردِ از دست رفته است و همبستگی اجتماعیِ بازماندگان را افزایش داده و باعث ترمیم روابط و جمعهای اجتماعیِ تضعیف شده میشود (Ibid,P:293).
«جستاری در مطالعه بازنمایی جمعی مرگ» اثر روبرت هرتز (۱۹۶۰) در کنارِ کتاب مناسک گذار (۱۹۶۰) آرنولد ونجنپ تاثیرگذارترین نوشتهها در باب مناسک مرگ هستند. هرتز به جِد بر سر این حرف است که مرگِ یک انسان منحصراً یک واقعیتِ بیولوژیکی یا وابسته به ماتمِ فردیِ بازماندگان نیست، بلکه باعثِ ایجادِ قوانینِ اجتماعی و اخلاقیای میشود که در مناسکِ تدفینِ خاصِ هر فرهنگ بروز میکند. هرچند هرتز تحلیل خود را عمیقاً به مناسکِ تدفینِ جوامع قبیلهای جنوب آسیا محدود کرده است، اما با این حال این ساختار اهمیتِ میان فرهنگی آن را آشکار میکند. در گزیدههایی از همین مقاله، هرتز پایههای کلیدی در تدفینِ ثانویه در میانِ دایاکهای اندونزی را بهطور جداگانه بررسی کرد.
هرتز بیان میکند که بدنِ بیجان، روحِ مرحوم، و بازماندگان نقشهای متغیری در زمانِ بین مرگ و تدفین ثانویه بازی میکنند. او این دوره را به دو زمان تقسیم میکند. ابتدا دورهی واسطه که در طی آن (۱) جسم بیجان موقتاً نگهداری و دفن میشود، (۲) باقیماندن روح متوفا در نزدیکی جسد و (۳) جداشدن بازماندگان از جامعه و آغاز عزاداری. واضح است که مرگ در یک لحظه اتفاق نمیافتد و فرآیندی زمان بر است. فرد متوفا هنوز بخشی از جامعه شناخته میشود و اقامت ادامهدار او در میان زندگان آنها را ناچار میکند که غذا فراهم کنند، با او مکالمه داشته باشند و به او احترام بگذارند گویی که هنوز زنده است و در یک حالت تطبیقی، روح متوفا به سمت مردگان پرواز نمیکند، بلکه در نزدیکیهای جسم و در مکانهایی که قبلا سکونت یا رفت و آمد داشته سرگردان است. بازماندگان بخاطر اشتباهات گذشتهی خود نسبت به متوفا از خشمِ روح میترسند و تمایل به آرام کردن روح از طریق قربانی، تابوها و عزاداری دارند. این شرایط عزاداران را از جامعه جدا میکند. آنها نمیتوانند در برنامههای روزمره شرکت کنند و لباسها و زیورآلات متمایز بپوشند.
دورهی دوم و نهایی وقتی شروع میشود که بدن به اندازهی کافی تجزیه، وابستگی روح به بدن قطع شده و عزاداران کاملاً ماتم خود را ابراز کرده باشند و وظایف اجتماعی خود را انجام میدهند. هرتز (۱۹۶۰, P:54) این دورهی دوم را اینگونه تعریف میکند:«مراسم نهایی سه هدف دارد: باقیماندههای مرحوم را دفن کنند، از آرامش روح اطمینان حاصل کنند و به سرزمین مردگان دسترسی پیدا کنند و در نهایت، زندگان را از وظایف عزاداری آزاد کنند». در مقابل تدفین موقتی دورهی اول، تدفین نهایی امری جمعی است که از طریق آن مرحوم به نیاکان خود میپیوندد و جامعه با او وداع میکند. اکنون بازماندگان میتوانند عزادارای را خاتمه دهند. آنها خود را به صورت منسکی از آلودگیهای ناشی از مجاورت طولانی مدت با مرگ پاک میکنند، لباسهای جدید میپوشند ودوباره با جامعه یکی میشوند.
رناتو روزالدو در مقالهی « ماتم و خشم یک شکارگرِ سر» بیان میکند که چگونه مرگِ ناگهانی همسرش درک او از ماتم را، در یک قبیله در فیلیپین، عمیقا تغییر داد. روزالدو بیان میکند که مردان بازماندهی آن قبیله برای از بین بردن خشمی که در ماتمشان جا داشت، سر یک قربانی بیخبر از همه جا را میبریدند و رها میکردند. برای آنها، «ماتم، خشم، و بریدنِ سر هر سه باهم ظهور میکرد» (۱۹۸۴,P:178). سقوط مرگبار همسر او در حین انجام یک تحقیق میدانی، خشم و غضبی ناخواسته در روزالدو برانگیخت که شبیه به خشم مردان بازمانده در آن قبیله بود و همین تجربه موجب شد که او کنشهای رفتاری این قبیله را بیانی از ماتم، خشم و حس فقدان معرفی کند.
اما ونجنپ مناسکِ تدفین را بهعنوان مناسکِ گذار درنظر میگیرد و آن را اینگونه تعبیر میکند: «[…] زندگی فرد در هر جامعهای یک سری رویدادهاست از سنی به سن دیگر و از شغلی به شغل دیگر»(Van Gennep, 1960,P:2-3). این تغییرات مانند تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ بحرانهای زندگی هستند و بنابراین همانطور که فرد از موقعیتی به موقعیت دیگر ارتقا پیدا میکند مناسکِ مورد نظر هم به مثابهی شخصی که از یک منزلت به منزلتی دیگر ارتقا مییابد شناخته میشود. این گذارها مثل تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ بحرانهای زندگی هستند چرا که فرد از یک موقعیت به موقعیت دیگر قدم برمیدارد و همین موضوعات موجب شده که به آیینهای پیچیدهای تبدیل شوند. این مناسک بر اساس نظر دورکیم در زمان مقدس و بعدها طبق نظر ترنر در زمانِ آستانگی اتفاق میافتد.
گذارِ مناسک تشییع سه مرحلهی متمایز دارد. ابتدا، یک فاز مقدماتیِ نسبتاً کوتاه که مشخصهاش مناسکِ جدایی است. یعنی، عزاداران جسد را از جامعه جدا میکنند و این جدایی منجر به این میشود که آنها لباسهای خاصی را بپوشند و تابوهای خاصی را رعایت کنند. مناسکِ انتقال در مرحلهی دوم اتفاق میافتد. در این مرحله عبور از محل زندگی تا دنیای پس از مرگ مشخص میشود. این فاز ظریفترین مناسک را داراست چرا که سفر را دراز میدانند و متوفا باید مجهز به غذا، لباس، اسلحه، طلسم محافظ، وسایل حمل و نقل و راهنمای مسیر باشد. در آخر، مراسم پیوستنِ مجدد است که هم سیر روح به دنیای مردگان است و هم عزاداران را به آغوش جامعه باز میگرداند. آنچه از متوفا بجا مانده در یک قبرستان دفن میشود، در یک درخت قرار داده، سوزانده یا به طرقی دیگر از محل اقامتِ موقت آنها جدا میشود. بازماندگان برای یک وعدهی غذایی به هم ملحق میشوند، آواز میخوانند وگذرِ نهایی متوفا را گرامی میدارند. اکنون عزاداری به پایان رسیده است، نظمِ اجتماعی، بازگشته است و جریان زندگیِ روزمره دوباره بهبود یافته است.
موضوع قابل ذکر در اینجا کارکردی است که نفس انجام اعمال مناسکی و دقت در جزئیات آن داراست. مطالعات انسانشناسی عصب شناختی(Boyer And Liénard) ارتباط بین انجام ناقص مناسک و اضطراب را نشان دادهاند که به طور متناسب در مراسمی که شامل عناصر مناسکی هستند نیز مشاهده میشود. بهطوری که مراسمی که چنین جزئیات مناسکی را شامل شوند بیش از مراسم دیگر قانع کننده، و رضایتخبش، هستند. جزئیات مناسکی و لزوم اجرای آنها، بهخاطر پاسخ به نوعی نظامِ شناختی هستند که نوعی خطر را پیشبینی میکند و مناسک در واقع اقداماتِ فرهنگیِ حزنآمیز و پیشگیرانه هستند. به همین قیاس مناسک تشییع، تطهیر و تدفین شامل جزئیاتی است که به طور نمادین، و نیز عملاً در نظامِ شناختی، گذر متوفی به جهانِ دیگر و قرار گرفتنش در جایگاه نمادین جدید را تضمین میکند. هر گونه خدشهای به این اعمال منسکی میتواند باعثِ اضطراب و احساس از ناتمامی شود که بر جریان کلی مناسک سوگ، به عنوان مناسک گذر، تأثیر خواهد گذاشت.
نوشتار پیشِ رو حاصل بخشی از طرح پژوهشی «سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه» است که با همکاری انجمن انسانشناسی ایران و شهرداری انجام شده است.
این نوشتار ادامه دارد…
مروری بر ادبیاتِ پژوهشی ماتم، سوگواری و پاندمی-چسبندگیهای عاطفی، فهمی نو از ماتم
درست است که مطالب و یادداشتهای متعددی، چه به دیگر زبانها و چه در زبانِ فارسی، منتشر شده و بیان میکند که کتاب مرگ و مردن کوبلرراس اولین اثری است که به مطالعهی فرآیند مردن و ماتم میپردازد. اما یادمان باشد که مطالعاتِ روانشناختی مرگ، ماتم و یا سوگواری تحتِ تاثیر نوشتههای او نبوده بلکه این حوزهی مطالعاتی و تئوریسازیهای پیرامونِ آن در نیمهی دوم قرن بیستم اساساً ریشه در تفسیرِ نادرستِ مقالهی فروید (۱۹۱۷) عزاداری و مالیخولیا است. فروید در این نوشتار از عملکرد ماتم مینویسد و فقدان شکلگرفته را نوعی جداسازی از لیبیدو میداند. «[…] تک تک خاطرات و انتظاراتی که نشاندهنده وابستگی و پیوند لیبیدو به ابژه گمشده هستند با این حکم واقعیت روبهرو میشوند که آن ابژه دیگر وجود ندارد…» (فروید، ۱۳۸۴،ص:۹۱). در مطالعاتِ سوگواری این الگوی روانکاوی را فرضیهی فرآیند ماتم مینامند. اما کِلَس معتقد است که موضوعی که فروید مطرح میکند نهتنها در ارتباط کودک و مادر است بلکه او عملن در این اثر هیچگونه تحلیلی در باب ماتم ارائه نداده است. نکتهی مهمتر اینکه فروید در زمانِ مرگِ فرزندانش هیچگاه به این مفهوم روی نیاورد و از آن استفاده نکرد. با اینحال هفتدهه بعد از این نظر همهی روانشناسان و روانپزشکان در بابِ سوگواریِ موفقیتآمیز یکصدا بر فاصلهگرفتن زندگان از مردگان تاکید کردند؛ گذشته را رها کن و زندگی را ادامه بده (Klass, 2017,P:141).
با اینحال تفکر فروید تا اواسطِ دههی ۱۹۴۰ میلادی، یعنی زمانی که گفتمان معاصر دربارهی ماتم توسط اریک لیندمن (۱۹۴۴) شکل گرفت، ادامه داشت و در حلقهی روانکاوی مورد استفاده بود. خودِ لیندمن هم با فرضِ اینکه وظیفهی ماتم قطعکردن پیوندهای مردگان با بازماندگان است بهصورتی غیرانتقادی نظریهی فرآیند ماتم را پذیرفت. بهعبارتی او گمان میکرد که زندهها باید بتوانند از بندِ این پیوندها رها، واردِ روابطِ اجتماعی جدید شوند و حتی در محیط اجتماعی تغییریافتهشان به دیگران هم کمک بکنند.
دلبستگی ادامهدار با مرده، در هژمونی روانشناختی و روانکاوی، بهعنوان یک پاتولوژی ماتم درنظر گرفته شد. اما مساله مهم این بود که دادهها برای چنین نظریهای ناکافی بودند چرا که برخی پژوهشها نشان میدادند که بازماندگانی که در ظاهر حال مساعدی دارند هنوز نتوانستهاند پیوندهای عاطفیشان با فرد متوفی را قطع کنند و حتی معتقد بودند باقیماندنِ این پیوندها به آنها در مواجهه با پدیده مرگ کمک کرده است و این موجب شده که بهتر از خودشان حمایت کنند (Ibid:142-143).
دنیس کِلَس: چسبندگیهای عاطفی: فهمی نو از ماتم
کِلَس بر اساس مطالعاتِ پیشین و چنین اندیشههایی با همکاری استیون نیکمن در سال ۱۹۹۶ کتابی را با عنوان چسبندگیهای [۱] عاطفی: فهمی نو از ماتم منتشر کردند. مجموعهای که نشان میدهد این چسبندگیهای عاطفی امری معمول است و نشانهای از آسیب نیست. روانکاوان نیز به این مساله اشاره کرده و پذیرفتهاند که این نوع از پیوندهای ناگسستنی طبیعی هستند. حتی در مطالعاتِ مرگ نیز در بابِ این پیوندهای عاطفی و ماتم صحبت میشود. برای مثال تونی والتر در مقالهی «الگویی جدید از ماتم: زندگینامه و سوگواری» معتقد است که هدفِ ماتم ساختنِ یک زندگینامهی بادوام است که به بازماندگان کمک میکند تا خاطرهی متوفی را در زندگیِ روزمرهشان نهادینه کنند. فرآیندی که در اصل به بازماندهها کمک میکند تا با دیگر افرادی که متوفی را میشناختهاند صحبت کنند (Walter, 1996, P. 7).
کِلس معتقد است که هم این پیوندها باقی میماند و ادامهدارد و هم از سوی دیگر پیوندِ چندبُعدی با شخص زنده را هم تغییر میدهد. همهی اینها نشان میدهد که پیوندهای فعال بهصورت مداوم هستند. این پیوندهای مداوم چه هستند؟ بهنظر کلس این پیوندها شاملِ «بخشی از خودِ واقعی در پیوندِ با شخص، شخصیتپردازیها و خاطراتِ موضوعی از فردِ متوفی و حالاتِ عاطفیِ مرتبط با شخصیتها و خاطرات است» (Klass, 2017, P.143). به باورِ والتر آنچه که کلس، سیلورمن و نیکمن از آن صحبت میکنند دقیقا ارتباطِ باقیمانده مابین بازماندگان و فرد متوفی است (Walter, 2014, P.36). اگرچه فرد پس از مرگ دیگر حضور فیزیکیِ خودش را از دست داده اما کماکان نقش و هویتی را در بین خانواده و بازماندگان ایفا میکند. بهعبارتی نقش و هویتِ پیش از مرگش با نقش و هویت پس از مرگش تنها متفاوت میشود و تغییر میکند اما کاملا از بین نمیرود. بهعبارتی چسبندگی عاطفی یا همان پیوندهای مداومِ ناگسستنی صرفا یک ساختار ذهنی نیستند بلکه به بیانِ ریزیتو «[…] بازنمایی از اجزاء احساسی، حسِ درونی و عمیق، حسیحرکتی، ادراکی، آشکار و مفهومیِ همیشگی انسان است» (Rizzuto, 1982, P. 359).
ممکن است بتوانیم راحت به این مساله اشاره کنیم که در تداخل روانشناختی با افرادی که سوگوار هستند چسبندگیِ عاطفی آنها یک پدیدهی روانی فردی است اما بهنظر میرسد که تقلیل دادنِ این شرایط به امری فردی گمراهکننده باشد چرا که ارتباطاتِ ادامهدارِ ما با مردگان نشانی از چسبندگی فرهنگی و اجتماعیِ بزرگتر ماست (Thampson And R.Cox:2017). بهبیانی دیگر اگرچه رویکردِ روانشناختی در این موضوع بسیار پرنقش است و اهمیتِ بالایی دارد امّا یادمان باشد که روانشناسی تنها بخشی از واقعیت را بازگو میکند و عملاً هرچه در سطح روانشناختی رخ بدهد در یک بسترِ گستردهترِ اجتماعی اتفاق میافتد و در بیشتر مواقع این بسترهای اجتماعی هستند که نقشِ اساسی در شکلگیریِ تجربهی افراد را خواهند داشت. بهعبارتی صرفا حرفِ ما در اینجا براین نیست که هر امری صرفاً روانی و یا صرفاً اجتماعی است. اتفاقا آنچه که در سطح روان رخ میدهد در تعامل با امر اجتماعی است و اینها بر هم تاثیر و تاثر دارند.
همین پیوندهای عاطفی هستند که نقشِ عمدهای را در همبستگیِ اجتماعی وهویت خانوادهها، قبایل، گروههای قومی یا ملتها ایفا میکنند. این نگاه از اندیشهی امیل دورکیم نشات میگیرد. او با تأکید بر ماتمِ فردی که در مرگِ انسان دیگر تجربه میکنیم (یعنی در صورت جمعی و در قالبهای تجویز شدهی فرهنگی عزاداری آن را ابراز میکنیم) تأثیری ماندگار بر تحلیلِ مناسک و آیینهای مرگ داشته است. فریادکشیدنِ بازماندگان در اثر تجربهی مرگ هم میتواند به ماتم مربوط میشود همانطور که گریهکردن و ضجهزدن به عزاداری مربوط میشود. عزاداری هم یک احساس خودبهخودی نیست بلکه یک گروه یا یک جامعه بر حضورِ جمعی خود متعهدند تا با بازماندگان احساس نزدیکی و دلجویی کنند(Robben, 2005, P:8). امیل دورکیم در کار کلاسیکِ خود با نام صور بنیانی حیات دینی در مورد چنین تشریفاتی میگوید: «[…] وقتی فردی میمیرد، گروهی که به او تعلق دارد در خودش احساس کاستی میکند و برای واکنش به این احساس کاستی به دور خود جمع میشود […]» (Durkheim, 1915,P:339).
عزاداریِ جمعی کمک میکند که مردم به هم نزدیکتر شوند و گروه اجتماعیِ تضعیف شده را تقویت کنند. این عملکردِ اجتماعی تشریفاتِ عزاداری محدود به مرگ افراد نیست. عزاداری یک نوع ابراز عمومی برای فقدان در جامعهای است که در معرض تهدید است. والتر برای بازکردنِ این نگاه دورکیمی مثالی از واقعه یازدهم سپتامبر میزند که در آن زمان مردمِ شهر حیاط خانههایشان را با پرچمِ برافراشتهی آمریکا تزیین کردند. آنها با چنین کنشی به دنیا اعلام میکردند که هزاران نفر کشته شدهاند اما ایالات متحده همچنان زنده است. این دقیقا زمانی رخ داده که جامعه و ملت به دلیل رویداد مرگ از نظر روحی تحلیل رفته بودند و تلاش کردند تا به صورت نمادین خودشان را بازسازی کنند (والتر، ۱۳۹۶، ص:۱۲) پس یادمانِ مردگان بهنوعی بازنمایی از هویت جمعی است.
[۱] واژهی Bond در اصل بهمعنای پیوند عاطفی است و بار معنایی مثبتی دارد. اما وقتی در مباحث روانشناسی قرار هست از پیوند یا پیوندهای عاطفیای صحبت کنیم که کماکان ادامه دارند و رواندرمانان سعی در ارائه راهکار و کمک به افرادی که دچار فقدانی از این نوع میشوند که توانایی مدیریت این پیوندهای عاطفی از دسترفته را ندارند بار معنایی Bond که با پیشوند «ادامهدار» Continuing آمده است، یعنی پیوندهای عاطفی ادامهدار و ناگسستنی، بارِ معنایی منفی با خود به همراه دارد. از آنجایی که مفهوم Continuing Bonds کمتر از سه دهه است که در مطالعات روانشناختی و حتی جامعهشناختی وارد شده ترجمهای جدی و دقیق از سوی متخصصان برای آن بهصورت رسمی اعمال نشده است. ما در اینجا از واژهی «چسبندگی»، با توجه به مباحثی که پیش از این در حوزهی روانشناسی با عنوان چسبندگی، که نوعی اختلال رفتاری درنظر گرفتهمیشود، در کنار «عاطفه» استفاده کردیم تا بار منفیِ آن را بهخوبی نشان دهیم. ترجمهی این مفهوم یک ترجمهی قطعی درنظر گرفته نمیشود تا از سوی متخصصان حوزهی روانشناسی و جامعهشناسی بیشتر مبسوط شود.
نوشتار پیشِ رو حاصل بخشی از طرح پژوهشی «سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه» است که با همکاری انجمن انسانشناسی ایران و شهرداری انجام شده است.
این نوشتار ادامه دارد…
مروری بر ادبیات پژوهشی ماتم، سوگواری و پاندمی- رد نظریات الیزابت کوبلرراس
شیوعِ ویروس کرونا در اواخر سال ۲۰۱۹ از چین، شهر ووهان، آغاز شد. سرعتِ شیوعِ آن، ناشناختهبودنِ این ویروس، که در جهان با نامِ کویدِ ۱۹ معرفی شده است، و آمارِ مرگ و میر از مهمترین کلیدواژههایی هستند که بهصورت روزانه، در میان مردم و دولتها، استفاده میشود. اگرچه، در ابتدای امر، آمارِ میانگینِ مرگ و میرِ ناشی از این ویروسِ همهگیر بارها و بارها از سوی سازمانِ بهداشتِ جهانی پایین اعلام شد اما سرعتِ شیوع این بیماری در میان افراد جامعه و سرعتِ مرگها نهتنها عملکردِ نظامِ سلامت و بهداشت در سرتاسر دنیا بلکه نحوهی مدیریت مرگها و ساماندهی اجساد را نیز مختل کرد. این اختلالِ ناشی از تجربهی مرگهای پاندمیگونه که در اینجا از آن نام میبریم به چه معناست و چه تاثیری در زندگیِ اجتماعی جوامع داشته است؟
یادمان باشد که مرگ و مواجهی با آن یکی از پدیدهها و تجربیاتِ مهم بشر تا به امروز بوده است. تجربهای که هیچگاه تا به امروز چیرگی انسان بر آن محقق نشده است. بهعبارتی، تجربهی شخصی و ماهیتِ طبیعی و نزدیکِ مرگ آنقدر عمیق هست که افراد در مواجهه با آن احساسات متعددی را از خود بروز دهند، یعنی دچار ضعف و فقدانِ عظیمی شوند و وجودشان را ماتم و سوگواری فرا بگیرد. همچنین جای تعجب هم نیست که بروز این بخش از احساساتِ درونیِ افراد موجب توجه دیگران و منجر به واکاویِ ابعاد فردی، اجتماعی و روانشناختی این کُنشها شود.
کافی است عمیقتر به این مفاهیم و کنشها یعنی همراهیِ ماتم، عزاداری و سوگواریِ ناشی از مسالهی فقدان نگاه کنیم. درست است که هر سه مفهوم در کنارِ هم و در مواجهه با فقدان بروز پیدا میکنند اما معانیِ کاملاً متمایزی بههمراه دارند. ماتم چیزی است که احساسش میکنیم اما برعکس عزاداری چیزی است که انجامش میدهیم (Lofland, 1985, P. 173) . عزاداری و شیوههایی که برای بروز آن انتخاب میکنیم بر احساسِ افراد، گروه و جوامع تاثیر دارد و نوعِ ماتمِ ناشی از فقدان را شکل میدهند. برعکسِ این امر هم صادق است، یعنی نوعِ ماتم میتواند بر نحوه و شیوهی برپایی عزاداری تاثیرگذار باشد (Hockey, 2001, P. 187).
از سوی دیگر عزاداری نمایشِ جمعیِ وابسته به بسترهای فرهنگی است اما سوگواری یک فرآیند شخصی است. یعنی هر فردی، در این فرآیند، سوگواری را به شیوهی خودش تجربه میکند و روندِ کاملا منحصر به فردی را برای گذر از این موقعیت و بروزِ ماتمش انتخاب خواهد کرد. فردِ سوگوار ممکن است که در طول روز بارها بین احساسات گناه، خشم، ترس و ناراحتیِ شدید سردرگم باشد. بهنوعی نحوهی تجربهی سوگواری به تجربهی شخصی و به شیوهای که فرد نسبتِ به بحرانها و فقدانها واکنش نشان میدهد، به میزان چسبندگی عاطفی بین فردِ سوگوار و فردی که مرده است، به نگرش و باور فرد نسبت به مسئلهی مرگ و زندگی و بهنوع مرگی که رخ میدهد بستگی دارد. پاندمی کرونا و مرگِ ناشی از آن را میتوان از آنگونه بیماریهای مرگآسایی نامید که جهانِ معاصر را، کاملا بهصورت ناغافلانهای، در سیطرهی خود نگاه داشت و نقشِ جدیای را در تجربهی جوامع از مرگی نوظهور و ماتم و سوگواریای متفاوت ایفا کرد.
در ایران نیز خبرِ ورود و شیوع کرونا ویروس در اواخر بهمن سال ۱۳۹۸ اعلامِ رسمی شد. اعلامِ دیرهنگامِ ورود این ویروس به ایران، سرعتِ شیوعِ ناگهانی، پُرشدن بیمارستانها و مکانهای درمانی از مبتلایانِ به کرونا، اعلامِ آمار مرگ و میرِ ناشی از این بیماریِ همهگیر بههمراهِ بازنشرِ اولین تصاویرِ اجساد در تطهیرخانهی گورستان قم موجبِ نگرانیِ بخش زیادی از جامعه شد. ابتداییترین پروتکلهای بهداشتِ جهانی بر مسالهی ازبین بردن سریعِ جسد با حفظ فاصلهی فیزیکی تاکید میکرد. بهعبارتی در نخستین مرحله، مدیریتِ کاملاً یکدست (و جهانی) و مبتنی بر عقلانیت بهعنوان تنها راه برای مواجهه و مبارزه با این بیماریِ همهگیر انتخاب شد.
همین نگاهِ یکدست عقلانی موجِ جدیدی از نگرانیها را دربارهی نحوهی برپاییِ مناسک تطهیر، تکفین و خاکسپاری و استفاده از مصالحی همچون آهک برای جلوگیری از شیوع بیماری و ازبینرفتنِ هرچه سریعتر اجساد، نهتنها در جغرافیای جهانِ اسلام بلکه در هر فرهنگی، ایجاد کرد. تصاویر مرتبط با مناسک تدفین در فضاهای مجازی بهسرعت منتشر و روز به روز بر موجِ این نگرانیها افزود. در ایران نیز خبرهای روزانه و متعددی از نحوهی برپایی مناسک تدفین افرادی که بر اثر بیماری کرونا مردهاند منتشر شد. از رعایتِ پروتکل جهانی بهداشت تا استفتاء از مراجع دینی و اعلام دستورالعملهای متفاوت از سوی آنها. فارغ از برپایی مناسکِ مرتبط با جسد که خود تاثیر بسزایی در ذهنِ بازماندگان فرد متوفی داشت نحوهی حضور بازماندگان در مناسک و انجام ناقص و یا عدمِ انجام بسیاری از مناسک تشییع، بواسطهی دستورالعمل حفظ فاصلهی فیزیکی، موجب شد تا بینظمیِ ناشی از فقدانِ یک فرد در یک گروه اجتماعی کماکان باقی بماند.
این ابقای بینظمی، که بهصورت سوگواریِ ناتمام در میان بسیاری از گروههای اجتماعی کوچک و بزرگ رخ داده است در طولانیمدت تاثیرات مخربی را بهدنبال خواهد داشت. این پژوهش نیز در صدد است که با بررسیِ تجربهی زیستهی سوگواران در دورانِ همهگیری کرونا، تأثیر این شرایط استثنائی بر شیوهی سوگواری و موانعی که در راه آن ایجاد میکند را مورد بررسی قرار دهد و اطلاعاتِ کاربردیای برای امکاناتِ مداخله در بهبود و گذرِ بههنجار از دوران سوگواری را مهیا کند. برای چنین پژوهشی نیاز است تا ادبیات پیشینِ مطالعهی «پاندمیها» از منظر انسانشناسی و مطالعات مرگ با تاکید بر مفاهیم «ماتم»، «سوگواری» و«مناسک عزاداری» در روانشناسی، انسانشناسی و جامعهشناسی مرور و مورد توجه قرار بگیرد.
نوعِ مرگ و شیوهی مردن در هر فرهنگی نیز میتواند در نحوهی مواجهه، کنشِ افراد و جوامع با آن تاثیرگذار باشد. از مرگِ بیولوژیک، مرگِ مقدس، مرگِ ناگهانی، مرگِ کهنسالی، مرگِ ناشی از سرطان گرفته تا مرگهایی که تحت تاثیرِ پاندمیها رخ میدهند و ما آنها را «مرگ سیاه» (Kastenbaum,2003,Pp:62-63) یا «مرگِ شرمآور» مینامیم. تا پیش از این دربابِ بسیاری از این نوع مرگها و نحوهی مواجهه فرهنگهای مختلف با آنها سخن گفته شده است. اما در جستجوهای ما اثرِ پژوهشیِ جدیای که بر مرگِ سیاه یا شرمآور که تحتِ تاثیرِ پاندمیها رخ داده تاکید کرده باشد نیافتهایم. قدیمیترین پاندمیِ جهان مربوط به اوایل دههی ۱۳۳۰، و اتفاقاً، نقطهی شروعش در چین بوده است (Cassell, 2005, P:41). ما در اینجا قصد نداریم به تاریخچهی پاندمیها بپردازیم. چرا که موضوعِ مورد بحثِ ما خودِ پاندمیها نیستند. بلکه مرگهای ناشی از پاندمیِ جدیدی (پاندمی کرونا ویروس) که در سال ۲۰۱۹ میلادی آغاز و موجبِ اختلال در زندگیِ اجتماعی جوامعِ بشری شده است موضوع مورد توجه این پژوهش خواهد بود. چنین رویدادهایی، همانطور که در ابتدای این گفتار به آن اشاره کردیم، به ما نشان میدهد که حتی با پیشرفتِ علمِ بهداشت، جامعهی مدرن امروزی بهصورت کامل نتوانسته است که بر این نوع از بیماریهای پُرشیوع، و مرگهای ناشی از آنها، چیره شود و کماکان مرگ پرابهامترین تجربهی زیستهی بشر باقی مانده است.
الیزابت کوبلرراس:
از همین ابتدا باید بگوییم وقتی در حوزهی مطالعاتی مرگ، ماتم و سوگواری قدم برمیداریم با پایگاهِ گستردهای از ادبیات پژوهشی مواجهایم که در طی سالها در کشورها و فرهنگهای مختلف انجام و منتشر شده است. با این حال، ابتداییترین کاوشها در یافتن این ادبیات در درجهی اول رویکرد روانشناختی است که تاکید زیادی نیز بر مسالهی تجربهی افراد دارد. اما سلطهی رویکرد روانشناختی بر ماتم از اواسط قرن بیستم کاهش یافت. درست است که تا آن زمان و پژوهشهایی که منتشر شدهاند درک عمیقی از واکنشِ انسانها به پدیدهی مرگ و مردن و نحوهی مواجهه آنها به ما میدهد امّا با حرکت بهسوی دههی سوم قرن بیست این جامعهشناسان و انسانشناسان بودهاند که مطالعاتِ سوگواری را گسترش دادند (Klass, 2017, Pp. 432). با اینحال اگر بخواهیم به یکی از معروفترین آثارِ حوزهی روانشناسی اشاره کنیم بدونشک با آثار الیزابت کوبلر راس، بویژه کتاب پیرامون مرگ و مردن که در سال ۱۹۶۹ اولین بار منتشر شد، مواجه خواهیم بود. این کتابِ کوبلر راس یکی از مهمترین آثار پژوهشیِ بشردوستانه دربارهی مراقبتِ از مردن است.
مرگ و مردن به رابطهی کوبلرراس و بیش از ۲۰۰ تن از بیمارانش، که در نزدیکی به مرگ قرار گرفتهاند، میپردازد. بهعبارتی او در این مصاحبهها تلاش میکند تا جنبههای مختلف روانشناختیِ مردن را بهتر درک کند. او در طی این مصاحبهها دریافت افرادی که بر مردنِ خود آگاهند از پنج مرحلهی حسی عبور میکنند. این مراحل شاملِ انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش هستند (Kubler-Russ:2009). با وجودی که این پنج مرحله در بیماران دیده شده است اما لزوما همهی آنها از یک الگو پیروی نمیکنند. برای مثال کوبلر راس احساس انکار و یا انزوا را معمولا کوتاه معرفی میکند اما از سوی دیگر معتقد است که انزوا به حمایتِ عاطفیای که فرد دریافت میکند نیز مرتبط است. یعنی اگر فردی احساس تنهایی کند این احتمال بیشتر وجود دارد که احساس انزوای بیشتری داشته باشد. تاکید او در مرحلهی خشم بیشتر است و بیان میکند که در این مرحله بستگان و نزدیکان باید بیشتر صبور باشند چرا که فرد با عدم توانایی پذیرش مواجه است. در نتیجه انتظار هر نوع رفتاری از فرد در حال مرگ بهدور نیست. دورهی چانهزنی کمی متفاوت است. در این دوره، یعنی دورهی چانهزنی، بهنوعی فرد محتضر در حالِ «وقتخریدن» از پزشکان، خانواده و روحانیون است. او تلاش میکند از زمانِ بیشتری را برای زندهماندن نگاه دارد اما نتیجهای ندارد. در این زمان است که فرد از این سه مرحله عبور میکند و با نوعی پوچی مواجه میشود و درمییابد که تلاشهایش بیهوده است. پس با افسردگی مواجه میشود (Kastenbuam,2003,P:78). کوبلرراس در اینجا از دو نوع افسردگی صحبت میکند: «افسردگی واکنشی» و «افسردگی آمادگی یا مقدماتی» که نوع نخست با واکنشِ ناشی از فقدانِ گذشته، گناه، ناامیدی و شرم همراه و دیگری افسردگیِ ناشی از فقدانِ قریبالوقوع است. (Kubler-Russ, 2009, P:70). و در نهایت مرحلهی پذیرش محصول خستگیِ ناشی از مراحل پیشین و مبارزهی فرد با آنها است. کوبلرراس بیان میکند که این مرحله یک مرحلهی خوشی نیست بلکه تهی از هر احساسی است. انگار تلاش دیگر به پایان آمده است.
با اینحال و باتوجه به اینکه بیش از چهل سال از انتشار این کتاب میگذرد اما کماکان موضوعی که کوبلرراس به آن پرداخته برای بسیاری از پژوهشگران مورد بحث و بررسی است. اما به نقدهایی که در طی این سالها به آن شده نیز نمیتوان اشاره نکرد و همچنین از سوی دیگر به توجهاتی که به این کتاب و نظرات کوبلر راس شده است نیز نمیشود بیاعتنا بود. هرچه هست و همانطور که خودش میاندیشید نوشتارش در حدِ یک کتابِ علمی درباب نحوهی مدیریت مردن و یک مطالعهی کامل از روانشناسی مرگ نبوده اما به قول دکتر پارکس تنوع گفتوگوهای او با بیماران بسیار ارزشمند است و مثالهایی که او در کتابش میآورد تا به امروز هم میتواند صادق باشد(Kellehear, 2009). بهعبارتی ویژگی و ارزشِ اصلی این کتاب را میتوان مربوط به دیالوگهایی دانست که از مردن و معنایِ آن بحث میکنند. بیشترِ این کتاب شامل فصلهایی میشود که صفحه به صفحه گفتوگوهای سادهی بیمار و پزشک دربارهی شوکِ خبرهای بد شخصی، دربارهی پیامدهای عصبانیت و افسردگی و گاهی اوقات بازیهای ذهنی، درمورد آگاهی از نزدیکشدن مرگش، میپردازد. امّا با اینحال احساسِ امیدواری و پذیرش هم در آن مشهود است که در ادامه، و از نگاه کلهر، به مفهوم «امید» در نگاه کوبلرراس خواهم پرداخت.
در سال ۲۰۰۷ مقالهای با نام آزمایشِ تجربیِ تئوری مرحلهای ماتم توسط ماچیِسکی و همکارانش منتشر میشود که نویسندگانش در آن به این موضوع اشاره میکنند که اگرچه در واکنش عاطفی به ماتم تفاوتهای معناداری وجود دارد اما نتایج تقریبا مشابه نظریاتِ کوبلرراس و تئوری ماتم است (Maciejewski,2007,P:761). این مقاله واکنشهای متعددی را برانگیخت و در همان سال مجلهی جاما انجمن پزشکی آمریکا نامههایی انتقادی را از سوی پژوهشگران متعدد حوزهی روانشناسی نسبت به این مقاله و ضعفهایی که در طراحی و تحلیلِ آن شده بود منتشر کرد (Stroebe And Et Al,2017,Pp:460-466).
آلن کِلِهِر، جامعهشناس سلامت عمومی و پزشکی که کتاب تاریخ اجتماعی مردن یکی از کارهای مهم او در حوزهی مطالعات مرگ بهشمار میرود، در مقدمهای بر کتاب کوبلرراس صحبتها و انتقادهایی که تا به امروز میتوان برای این کتاب برشمرد را در ۴ تقسیمبندی بیان میکند و نشان میدهد که اساسا این کتاب الگوی مناسبی برای پژوهشهای مرگ و سوگواری نخواهد بود. کلهر معتقد است این کتاب بر واکنشهای احساسیِ کلیدی در تجربهی مردن تاکید میکند و اگر چه به ماتمِ ناشی از مردن اشاره شده است اما کلِ کتاب درگیرِ این مساله نیست بلکه نگاهِ این کتاب بیشتر به رویکردِ مراقبت تسکینی نزدیک است. از نکاتِ دیگری که او به آن اشاره میکند «مراحل ماتم» است و معتقد است که کوبلرراس تنها یک تقسیمبندیای ارائه داده است تا بتواند بر پژوهش محدودیتی ایجاد کند وآن را به پایان برساند. نکتهی جالب توجهی که کلهر از آن استفاده میکند اشارات متعدد کوبلرراس در برهمپوشانی مراحلِ ماتم و یا استفادهی این واژه، یعنی مراحل، در گیومه است که سعی برنشان دادنِ ماهیت آزمایشیاش داشته است.
از دیگر نکاتی که کلهر به آن اشاره میکند سادهسازی مراحلِ پنجگانه کوبلرراس از سوی دیگر افراد در دورانهای بعد و استفادهی آن بهصورتِ عمومی است. کافی است مطالب کوبلرراس مجدداً مرور شود. او بیان نمیکند که شخصی که در حال مردن است در سفرِ پایان زندگیاش ابتدا با انکار، بعد خشم، بعد افسردگی و چانهزنی و در نهایت پذیرش مواجه میشود. مردم ابتدا در چنین شرایطی با یک شوکِ خبری مواجهاند و انکار بخشِ جزئیای از این واکنشهاست و از همه مهمتر اگرچه بیان میشود که ماتم بخشِ مهمی از تجربهی فردِ در حال مردن است اما این مساله بهندرت در بحثهای بعدی اوآمده و بیش از هر چیزی بحث «امید» در اثر او مطرح میشود.
تئوری مراحلِ پنجگانه کوبلرراس بارها وبارها مورد بررسی و تفحص قرار گرفت حتی این سوال مورد توجه بود که آیا بواسطهی این مراحل میتوان به درک و فهمی از ماتم رسید؟ در نهایت و تا به امروز همهی پژوهشهایی که انجام شده است براین موضوع تاکید میکنند که خیر نمیشود. اگرچه کتابِ کوبلرراس کتاب محبوبی است اما این کتاب توصیف، مشاهده و بازتابی از یک سری گفتوگو است. از بیماران خواسته نشده تا در یک پروژهی پژوهشی شرکت کنند بلکه تنها از آنها درخواست شده تا تجربهی خود را بازگو کنند و این امر موجب فهمِ بهتر متخصصانِ بهداشت و سلامت خواهد بود تا به نیازهای بیماران توجه بیشتری داشته باشند. (Kellehear, 2009).
درست است که مطالب و یادداشتهای متعددی، چه به دیگر زبانها و چه در زبانِ فارسی، منتشر شده و بیان میکند که کتاب مرگ و مردن کوبلرراس اولین اثری است که به مطالعهی فرآیند مردن و ماتم میپردازد. اما یادمان باشد که مطالعاتِ روانشناختی مرگ، ماتم و یا سوگواری تحتِ تاثیر نوشتههای او نبوده بلکه این حوزهی مطالعاتی و تئوریسازیهای پیرامونِ آن در نیمهی دوم قرن بیستم اساساً ریشه در تفسیرِ نادرستِ مقالهی فروید (۱۹۱۷) عزاداری و مالیخولیا است. فروید در این نوشتار از عملکرد ماتم مینویسد و فقدان شکلگرفته را نوعی جداسازی از لیبیدو میداند. «[…] تک تک خاطرات و انتظاراتی که نشاندهنده وابستگی و پیوند لیبیدو به ابژه گمشده هستند با این حکم واقعیت روبهرو میشوند که آن ابژه دیگر وجود ندارد…» (فروید، ۱۳۸۴،ص:۹۱).
نوشتار پیشِ رو حاصل بخشی از طرح پژوهشی «سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه» است که با همکاری انجمن انسانشناسی ایران و شهرداری انجام شده است.
این نوشتار ادامه دارد…
شهادت و قربانی در اسلام: بسترهای جغرافیایی، سیاسی و اجتماعی-بخش دوم
ایدهی شهادت و شهادتِ ایدهآل که نشاتگرفته از اعتماد به باورهای فرد است در بیشترِ ادیان به عنوان مظهری از وفاداری و سرسپردگی به خداوند درنظر گرفته میشود. شهادت در ادیانِ توحیدی از یهودیت و مسیحیتِ نخستین بهپا خواست. با این حال، در دهههای اخیر در رسانهها و گفتمانهای عمومی، شهادت، بهصورتِ عمده با عنوانِ حملاتِ انتحاری توسطِ اسلامگرایانِ رادیکال و نحوهی عملکرد آنها معرفی شده است.
این در حالی است که شهادت بهصورت پیوسته یک کُنشِ فردی است و برای پیروانِ همهی ادیان بهعنوان یک مدل رفتارِ شایسته بکار رفته و بههمین ترتیب پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگیِ فراوانی داشته است. برای مثال مراسمِ سالانهی احترام به سربازانِ کشتهشده در جنگ در اجراهای مختلف یادبود در اروپا و آمریکا منعکس شده است و همانطور که جورج موصیِ تاریخدان اشاره کرده است این موضوع میتواند به مثابه امری آموزشی برای ما درنظر گرفته شود که چطور یک ملت میتواند خودش نظارهگر باشد. این نیز در موردِ جوامعِ مسلمان نیز صدق میکند که ترویجِ شهادت جنبههای مهمِ تاریخِ فرهنگی و اجتماعی سیاسیِ مسلمانان از ابتدا تا به امروز را برای همگان روشن میکند.
بنیادِ مفهومِ شهادت توسط پیامبرِ اسلام (ص) هنگامی که جامعهِی جدیدِ مسلمانان در مدینه بهشکل فزایندهای با جنگ درگیر شدند پایهگذاری شد. اولین ارجاع به این اصطلاح، یعنی شهادت، در جنگِ اُحُد که در آن تعداد زیادی از مبارزان و جنگجویان کشتهشدند رخ داد. پیامبر در پاسخ به دردِ ناشی از مرگِ مبارزان و ازدستدادن مومنان ناشی از تلفات چنین بیان کردند: « ما چنین روزهایی را (با اختلافِ احوال) میان مردمانمان میگردانیم تا خدا مقامِ اهلِ ایمان را معلوم کند و از میانِ شما شهدا [۲] را انتخاب کند» (سوره آلعمران: آیه ۱۴۰).
با اینحال، ایدهی اصلی مفهومِ پیشِ روی شهادت در میانِ تمامیِ فرقهها و جنبشهای اسلامی بواسطهی همراهشدنِ شهادت با بسیاری پاداشهای آسمانی در ادامهی همین سورهی قرآن آمده است: « [پیامبر] البته نپندارید که شهیدان در راهِ خدا مردهاند، بلکه زندهاند (به حیاتِ ابدی و) و در نزدِ خداوند متنعّم خواهند ماند. آنان به فضل و رحمتی که خدا نصیبشان گردانیده شادمانند، و دلشادند به حالِ آن مومنان که هنوز به آنها نپیوستهاند… » (همان: قمشهای: آیههای ۱۶۹-۱۷۰).
همانطور که در صدرِ مسیحیت، اصطلاحِ عربی برای شهید در اصل به معنای «شاهد» یا «شهادتدادن» بود. به احتمالِ خیلی زیاد خودِ اصطلاح و مفهوم شهادت متأثر از فرهنگ مسیحیت و یهود بوده است. با اینحال باید بگوییم که مفهومِ اسلامیِ از ابتدای امر دارای ویژگیهای منحصر بهفردی بوده است. شهادت در مسیحیت، در یهودیت و همچنین از جهاتِ بسیاری در اسلام در نتیجهی شکنجهی مذهبی بوده است، زیرا معمولاً در این رویداد شهدا مرگ را بیشتر از تسلیمِ ایمانشان به دیگرِ نظامهای ارزشیای که با قدرتِ فراوان وجود دارند پذیرفتهاند. این یک کُنشِ مبارزهطلبانه از سویِ مومنِ شهید ضعیف یا بیقدرتی بود که برتریِ معنوی و یا اخلاقیِ خود را بر ظالمان نشان میداد. این درحالی است که در تاریخِ اسلامِ سنیها شهادت معمولاً با مرگِ در جنگ یا در مبارزهای فعال علیه دشمنِ داخلی و یا خارجیِ معنادار میشد و برهمین اساس است که تاریخ صدرِ اسلام بیشتر یک تاریخِ موفقِ و سرشار از رشدِ مذهبی و اغلب با پیروزی معرفی شده است.
با اینحال، ایدهی قربانیکردنِ خود لزوماً روندِ تاریخیِ سه ادیانِ مهمِ ابراهیمی را تعیین نمیکند و اصطلاح «شهید» علاوه بر مرگ توسطِ ظالمان یا در میدانِ جنگ معنایِ بیشتری را دربر میگیرد. برای مثال، این ویژگی همچنین شاملِ ویژگیهای زهد و تقدس است که به افرادِ زندهای که سخنِ خداوند را منتشر یا جامعهی مومنان را راهبری میکنند اعطا شده است. ویژگیهایی مانندِ تقوا، زیارتِ مکانهای مقدس و ایجادِ معجزه برای درکِ پیام به عنوان یک شهید، زمانی که در آن بستر الگوی کهن و فوقالعاده بیرحمِ قربانیکردنِ خود کمتر موردِ استفاده قرار میگرفت، کافی بود. اگرچه این موضوع کماکان در ادبیاتِ شهادتشناسی باقی مانده است. در مسیحیت، اصحاب و مردانِ مقدس (چه زندگان و چه مردگان) نقطهی کانونیِ تحسین و مکاتبِ فکری، بویژه در دورانِ قرونِ وسطی، بودند. در یهودیت، ظهورِ جنبشِ حسیدیم در اروپایِ شرقی در قرنِ هجدهم منزلتِ مقدسی از خاخامهای حسیدی را ایجاد کرد.
اسلام نیز این روند را پیگرفت. در قرنِ دهم، معیارهای بهدست آوردنِ منزلتِ شهادت آنچنان غیرِدقیق بودهاند که شاملِ مرگ در چرخهی عادی و صلحآمیز نیز میشدند. این تغییر بازتاب و ناشی از یک جابجایی از حکومتِ اسلامی به یک حالتی پایدارتر و کمتر درمعرضِ جنگ است. احتمالاً این امر، ممکن است به این موضوع اشاره کند که در این زمان افولی از آمادگی برای پرداختِ هزینهی نهایی در جهتِ کسبِ پاداشِ مرتبط با شهادت وجود دارد.
تکثرگراییِ مفهومِ قربانیکردنِ خود و تأکیدش بر تغییر جهتِ از میدانِ جنگ به زندگیِ عادی توسطِ ادارکِ صوفیانه رو به افزایش رفت چرا که در این نگاه مبارزه میانِ شهوتِ درونی بهمثابه توانمندیِ بیشتری از مبارزهی یک سرباز علیه دشمن تعریف میشود. شیعیان نیز مفهوم شهادتِ بیرحمانه و درکِ سختی آن را با مفهومِ جانسپاری و از خودگذشتگی معتدل میکنند. کُنشی که در آن مومنِ شیعهی معتقد تمامِ زمانِ زندگیاش را وقفِ جهاد در میدانِ جنگ کرده و از سوی شیعیان لقبِ شهید را به خود اختصاص میدهد. این دریافت انعکاسی از تلاشِ شیعی، به عنوان یک اقلیتِ مذهبی، برای بقای گروه مذهبیاش است.
مدرنیته طلیعهدارِ تغییراتِ منزلتِ شهادت در تمام سه ادیانِ ابراهیمیِ مورد بحث در اینجا بود. ایدهآل سازیِ شهادت در مسیحیتِ مدرن افول کرد، شهادت بهطور قابلِ توجهی تحتِ تاثیر دو مساله شد: نخست روشنفکرانِ قرن هجدهم، که انسان را در مرکزِ وجود میدانستند، و دیگری ترویجدادنِ رویکردی سازنده به زندگیِ سکولارِ پیروان و با تاکید بر فعالیتِ اقتصادی توسطِ پروتستانها (و همچنین روندِ برخی از کاتولیکها).
با اینحال صفتِ شهادت بهطورِ کامل ناپدید نشد. در طیِ جنگ جهانیِ اول کلیساهای پروتستانها از «جنگِ مقدس» آلمان سخن میگفتند. آنها این جنگ را «جنگِ صلیبی» مینامیدند یا بهعنوانِ ماموریتِ پروتستانیسمِ آلمانی در جهتِ گسترشِ انجیل در سراسرِ جهان سخن میگفتند. به جنگ به عنوان «نجات» رساندن ارجاع میدادند، مرگِ سربازان به عنوان شهادت تفسیر میشد، خونشان جهان را از چیزی که آلمانهای جدید برایش قیام کرده بودند حاصلخیز میکرد، به این ترتیبِ به مرگِ جمعیِ جوانان معنای مثبتی میدادند. تمامِ سربازانِ کشتهشده در جنگ در کشورِ خودشان به عنوان شهید منتسب میشدند و یادبودِ آنها شاملِ موتیفهای قویِ مسیحی بود که این موتیفها ملیشدنِ دین و نمادهای مذهبی متوسل به دولتهای مختلف را منعکس میکرد. بنابراین زمانی که جنگ و درگیریهای مسلحانهای که کشورهای غربی در قرنِ نوزدهم و بیستم در آن شرکت داشتند با نامِ ملیگرایی یا ایدئولوژیهای اجتماعیِ رادیکال معرفی میشدند، دین معنایی از انگیزه و بسیجشدن برای جنگ بود و متعاقباً دردهای ناشی از آن منعطف و متعادل میشد.
در یهودیتِ مدرن، ایدهی حکمِ شهادت Kiddush Hashem یا مردن برای تطهیرِ نامِ خدا اهمیتِ مهمی را در زمان و بعد از ماجرای هولوکاست، به عنوانِ نمادی از تلاشِ یهودیانِ ارتدوکس برای حفظِ قوانینِ یهودی در اردوگاههای گتو و نازیها در اعتراضِ به اعدامهایی که انجام میشد، پیدا کرد. این جنبه از شهادت هنوز یک مکانِ برجسته را در حافظهی جمعیِ یهودیان از ماجرای هولوکاست پیدا نکرده است. موتیفهای مذهبی نقشِ مهمی را در فرهنگِ عزاداریِ اسرائیلیها برای سربازانِ کشتهشده ایفا میکند، اما بهنظر نمیرسد که منزلت و جایگاهِ خاصی برای آنها در نظر گرفته شده باشد. مرگ و قربانیِ نظامی بهصورتِ عمومی در میانِ متون و بناهای یادبود یک ملت بیشتر از بسترِ مذهبی و الهی نگاه داشته شدهاند.
پیوستها
[۲] نکتهی قابل توجه این است که در ترجمهی این آیه کلمهی «شهدا» به معنی «شاهد و گواه» ترجمه شده است و اما در تفاسیر نمونه به مسالهی اهمیتِ موضوع شهادت و شهید پرداخته و چنین بیان شده است: « در جمله مى فرماید: ((یکى از نتایج این شکست دردناک این بود که شما شهیدان و قربانیانى در راه اسلام بدهید))، و بدانید این آئین پاک را ارزان بدست نیاورده اید تا در آینده ارزان از دست بدهید.(و یتخد منک شهداء)
اصولا ملتى که قربانى در راه اهداف مقدس خود ندهد همیشه آنها را کوچک میشمرد اما به هنگامى که قربانى داد هم خود او، و هم نسلهاى آینده او، بدیده عظمت به آن مىنگرند.
ممکن است منظور از ((شهداء)) در اینجا گواهان باشد، یعنى خدا مىخواست با این حادثه گواهانى از شما بگیرد که چگونه نافرمانیها به شکستهاى دردناکى مى انجامد، و این گواهان در آینده معلمانى خواهند بود براى مردم در برابر حوادث مشابهى که در پیش دارند.
شهادت و قربانی در اسلام: بسترهای جغرافیایی، سیاسی و اجتماعی-بخش اول
مرگ از پدیدههایی است که میتوان برای آن گونههای مختلفی را در نظر گرفت. بخشی از این گونهها در فضای علمی نظیرِ علمِ پزشکی تعریف و به رسمیت شناخته شدهاند و با یک اصطلاحِ تخصصی Term تعریفی جهانی از خود بجای میگذارند و کاملاً هم در هر فضا و اجتماعی معلومالحال و قابلِ تشخیص هستند. امّا به رسمیتشناختنِ برخی از این گونههای مرگ هنگامی میتواند مجاز و تعریفشده باشد که از نگاهِ کاربرانِ آن فرهنگ هم معنادار شود. یعنی آنها براساسِ تجربهی زیستهشان گونهای از مرگ را درک کرده و آن را از دیگر گونههای مرگ متمایز کنند.در اینجا باید بیان کنم که دقیقاً همین تمایزِ میان گونهها است که موجب میشود جوامعِ مختلف با هر گونهای از مرگ به شیوهای متفاوت مواجه شوند و آن را نیز به شیوهی خودشان معنادار سازنند و مدیریت کنند. در این نوشتار من به گونههای معرفِ نخستین اشارهای نخواهم کرد و مورد بحثِ من نیز نخواهد بود. توجه من در این نوشتار به یکی از گونههایی است که براساسِ تجربهی فرهنگی و زیستهی چندینِ اجتماع و قوم برساخته و معنادار شده است؛ «شهادت». شهادت که در غرب با عنوان قربانیکردن خود Sacrifice Itself معرفی میشود در ادیانِ ابراهیمی بسیار ملموس و معلومالحال است. اگرچه همین ملموسی و معلومالحالی نیز در حالِ حاضر بیشترین توجه را برای بحث و تبادلِ نظر میان اندک اندیشمندان شرقی و غربیِ علاقهمند به این موضوع ایجاد کرده است. موضوعی که هرگاه به صفحاتِ رسمی آکادمیک غرب رجوع کنی در بیشترِ مواقع با با کلمهی خشونت Violence همراه است. این در حالی است که در برخی نظراتِ متفکرانِ این حوزه که در پایین به شرح آن خواهم پرداخت شاهد خواهیم بود که چگونه خشونتِ آن در یک بسترِ اجتماعی منعطف میشود.
در مطالبی که پیشتر با عنوان از مرگ تا شهادت نگاشته بودم و بخشی از مطالعاتِ من در دورهی کارشناسیارشد بود بهصورتِ موجزی به نحوهی برساختِ این نوع از مرگ در تاریخ ایرانِ پیش از انقلاب و رشد و فربهشدنِ آن در دورانِ پساانقلابی اشاره کردم. این یادداشتها و این نوشتارهایی که پس از این منتشر خواهم کرد در راستایِ ادامهی این پژوهش قرار خواهند گرفت. تلاشِ من در انتشار این موضوع حاکی از آن است که این گونه پژوهشها و بویژه جستجو و کاووش در بابِ «مرگِ مقدس» در سالهای اخیر، و در زمانی که بهنظر میرسد علومِ اجتماعی در جامعهی ایرانی فراگیرتر شده، کمترین زمان و امکان را برای بحث و تبادل نظر پیرامونِ این موضوع، یعنی «شهادت»، به خود اختصاص داده است. غفلت از این حوزه موجب شده که با نیمنگاهی به مطالعهی پژوهشهای شرقشناسان دریابید که بخشِ مهمی از منابع و تجربههای زیسته و تاریخیمان در مطالعاتِ آنها مغفول مانده چرا که هر یک از دیگر شرقشناسِ پیشینِ خود تبعیت کرده و عملاً به دلیلِ کاستیهای مطالعاتِ درونفرهنگی و از سوی پژوهشگرانِ ایرانی این خلاءها کماکان در جای خود باقی ماندهاند.
همچنین کتابها، مقالات، همایشها و کنفرانسهای انجام شده دراین حوزه جای خالیِ مطالعهی مرگِ مقدس در جهانِ اسلام بویژه ایران بوضوح قابلِ لمس است و محققانِ کنونی با شنیدنِ دادههای نو از این گونهی مرگ مشتاقانه در صددِ شنیدن، خواندن و بازتحلیلهای آثارِ پیشین و امروزِ خود هستند. برای مثال در آخرین کنفرانسی که در ماهِ جولای ۲۰۱۸ در دانشگاه بث Bath انگلستان و مرکز مطالعات مرگ و جامعه CDAS با نام سیاستِ مرگ The Politics Of Death برگزار شد. موضوع مطرح شده در مورد «شهید، شهادت و دولتملت: سیاستِ مرگ در ایرانِ معاصر» بسیار مورد توجه و پیگیری از سوی محققان قرار گرفت و درخواستهای متعددی مبنی بر گزارشهای بیشتر از آنچه پیرامونِ این نوع از مرگ در جامعهی ایرانی رخ میدهد وجود داشت. یا در کتابی که در اینجا در نظر دارم بخشهایی از آن را با شما به اشتراک بگذارم موضوعِ مطرحی از سوی محققی همچون ویلیام بیمن، انسانشناسِ آمریکایی، نشاندهندهی اهمیتِ مفهومِ «شهادت» در فرهنگِ ایرانیشیعی را بیان میکند. برهمین اساس در اینجا ملزم میدانم که با معرفی منظرها و رویکردهای مطالعاتی مختلف، بویژه مطالعاتِ مرگ، از اهمیتِ پرداختن به دو مفهومِ «شهادت» و «شهید» در بسترهای دینی و بویژه ایرانیاسلامیشیعی دفاع کنم.
شهادت و قربانی در اسلام: بسترهای الهیاتی، سیاسی و اجتماعی
به کوشش مِیِر هاتینا و مِیِر لاتواک: ۲۰۱۷
کتابِ شهادت و قربانی در اسلام: بسترهای الهیاتی، سیاسی و اجتماعی کتابی است که به زعمِ نگارندگان نخستین دستیافتههای عمیق در موردِ مفاهیمِ استنتاجشدهی قربانی [۱] و مرگ در اسلامِ نخستین و مدرن را نشان میدهد و پیوستگیِ میانِ تاریخ، اخلاق و سیاست در جوامع مختلف مسلمانان را برجسته میکند.
شهادت و شهدا موضوعاتِ بسیار برجستهای را بواسطهی جنبشهای اسلامی و برخی از بخشهای جامعهی مسلمان را به نمایش گذاشته است. در حالی که در قرنهای پیشین شهدای مسلمان عمدتاً سربازانِ ارتشِ مسلمانان را تشکیل میدادند اما امروزه شاهدِ آن هستیم که شهدای امروزه بیشتر از اعضای سازمانیافتهای هستند که عملِ قربانیکردنِ خود تجسمی از مبارزهشان برای اسلام و بهعنوان پارامتری از اعتقاد واقعیشان شده است. شهادت همچنین به عنوانِ موضوعِ بحثهای شدید مذهبی و فکری در جهانِ عربِ مسلمان شده است، این درحالی است که در جهانِ غرب و بخصوص پس از حمله ۱۱ سپتامبر بحثهای داغی بر روی پیوندِ اسلام، تعصب و خشونت ایجاد یافته است. امّا هنوز، علیرغمِ اهمیتِ مفهومِ شهادت، این موضوع سهمِ قابل توجهی را در بورسهای تحصیلی کسب نکرده است چرا که بیشتر به مفهومِ جهاد در گفتمانِ اسلامیِ مدرن بستگی دارد. محققانی هم که تاکنون به این موضوع پرداختهاند بیشتر بر حملاتِ انتحاری، پدیدهای نو در اواخر قرنِ بیست و اوایلِ قرنِ بیستویکم، بدونِ تمرکز بر تحولاتِ ایدئولوژیکی و تاریخی تمرکز کردهاند. اکثر محققان در جستجوی انگیزههای شخصی و ذهنیِ مرتکبانِ به این اعمال بودهاند و نوعی منظر از یک شهید را به تصویر کشیدهاند. این در صورتی است که بهتازگی ما شاهدِ آن هستیم که مفهومِ شهادت از دیدگاهِ وسیعتری مورد توجه قرار گرفته است از جمله محققانی که در این کتاب حضور دارند. اما باید این موضوع را در نظر گرفت که حجمِ وسیعی از این پژوهشها برای انجام گرفتن باقی ماندهاند.
این کتاب بحثهای موضوعی و تطبیقی از مفهومِ شهادت در اسلامِ دورانِ مدرن و عملکردهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگیِ مرتبط با آن را ارایه میدهد. این کتاب به سه بُعد میپردازد: یک چارچوبِ تاریخی که دورههای کلاسیک و میانه که در نتیجهی آن پویاییِ تغییرات در مجموعهای از مسائلِ تاریخیِ مرتبط با مفهومِ شهادت؛ یعنی بحثِ یکپارچگی در مورد موضوعاتِ متقاطع، گرایشهای ایدئولوژیکی و فضای جغرافیایی تا چِچن، افغانستان و پاکستان؛ و منظرِ تطبیقیِ دو گرایشِ سنی و شیعه را دربر میگیرد پیوند میدهد. با هم درآمیختنِ این سه بُعدِ تاریخی، یکپارچگی و تطبیقی این کتاب سعی کرده تا سهمِ مهمی در درکِ بهترِ مفهومِ شهادتِ اسلامی داشته باشد و زمینهای را برای تحقیقاتِ آیندگان فراهم کند.
این بخش از کتاب پیش از این در سایت انسانشناسی و فرهنگ با آدرس لینک زیر منتشر شده است
رزومه علمی
کتابها
1399
مطالعات اجتماعی مرگ؛ جستارهایی درباب مرگ در فرهنگ و جامعه ایرانی، ویراستار هاجر قربانی، نشر انسانشناسی، تهران ایران
1395
مرگ و مدرنیته، تونی والتر، ترجمه هاجر قربانی، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، تهران ایران
در دست چاپ
فهم فرهنگی مرگ: نگاه انسانشناسان کلاسیک به مرگ، ترجمه هاجر قربانی، با مقدمه ناصر فکوهی نشر فراهمه، تهران، ایران
در دست چاپ
عربستانی مهرداد، جبار رحمانی، زهره انواری و هاجر قربانی
سوگ بازداریشده در ایام همهگیری کروناویروس: تجربه زیسته و استراتژیهای پیشگیرانه، انجمن انسانشناسی ایران، در دستچاپ، تهران، ایران
مقالات فارسی
1396
رحمانی جبار و هاجر قربانی
تدفین به مثابه یک پدیده بوروکراتیک: آیینهای مرگ در بهشتزهرای تهران، فصلنامه مطالعات و تحقیقات علوم اجتماعی در ایران، دوره ششم، شماره سوم، صص 409-430، تهران،ایران،
1393
،نشانهشناسی فرهنگی نقش سنگقبور با تاکید بر نقش شانه در گورستان تختفولاد اصفهان، فصلنامه تخصصی مردم و فرهنگ، دوره اول، شماره اول، صص 189-215، تهران، ایران
مقالات انگلیسی
Mehrabi, Tara and Hajar Ghorbani
Forthcoming Killable Bodies and Necrovalue in times of COVID: an ethnography of death in Iran through a feminist-queer lens, in Nina Lykke, Marietta Radomska and Tara Mehrabi (Eds.), Queer Death Studies Reader, Routledge Publication
2021
Bayatrizi, Zohre, Hajar Ghorbani and Reza Taslimitehrani
“Risk, Mourning, Politics: Toward a Transnational Critical Conception of Grief for COVID-19 Deaths in Iran”, Current Sociology. https://doi.org/10.1177/00113921211007153
2019
Bayatrizi, Zohreh and Hajar Ghorbani
“The Bureaucratic Professionalization of funeral Rites in Tehran’s Behesht-e Zahra Cemetery” in Helaine Selin Robert M. Rakoff (Eds.), Death across Cultures: Death and Dying in Non- Western Cultures (pp 103-118). Amsterdam, Springer. https://doi.org/10.1007/978-3-030-18826-92
کنفرانسهای بینالمللی
2022
Keynote Speaker, “The Social Life of Death Institutions in Iran”, CDAS Conference 2022, June 10th, University of Bath, Bath, England.
2021
“Knowledge Production in Iranian Cemeteries: Theoretical and practical considerations in the “field”, The 15th International Conference on the Social Context of Death, Dying and Disposal: Diversity and Decolonization, The Association for the study of Death and Society (ASDS) and Manchester Metropolitan University, Manchester, England.
2021
“Reverberation of Death: Music and Burial Rituals in the Behesht-e Zahra Cemetery ofTehran, Iran”, Music, Mortality, and Ritual Symposium, the Centre for Death and Life Studies, Durham University, Durham, UK
2018
“The Politics of Death in Contemporary Iran: Martyr, Martyrdom and nation state”, The Politics of Death, CDAS (Center for Death and Society) Conference: University of Bath, England
2017
“The Policy of Death and Urban Art in Iran: A Martyrdom Street Performance in Tehran”, GIS Congress Middle East and Muslim worlds. Paris. France.
2015
“From the Grave to Holy Shrine; the processes of the development of a Holy Shrine; Daresalaam of Shiraz cemetery”. Anthropology Symposium on Death and Life; Anthropology Institute of Cultural Heritage and Tourism Research Institute. Tehran, Iran.
2014
“The Study of the Social System of a Cemetery; the Graves of Martyrs in Dar-Al Rahmah of Shiraz”; the fourth Seminars of linguistics and interdisciplinary studies; Language and sociological studies, Al-Zahra University and the Iranian Linguistics Society. Tehran, Iran.
2013
“Cultural Semiotics of Visual Signs of Gravestones”. CULTHIST’ 13 Cultural HistoryConference, Istanbul-Turkey.
2013
Poster presentation, “Semiotic representation of the cultural-political relations Between Iran and India through Miniatures”. The first international SEMINAR of Indo- Iranian heritage, Ghom, Iran